طالع نحس

پنجشنبه (هشتم ماه مبارك ابان)

يه پنجشنبه منحوس و نكبت بار
باز خوبه اسمم سعادته اگرمصيبت بودلابدامروز روزآخرزندگي من و يه چند تا برو بچ ديگه چت روزي بود،
ازاونجايي كه حاجيتون خيلي روزه ميگيره قرار گذاشتيم با چند تا از بچه مثبتها و روزه گيرهاي خودمون بريم ددر،قرارش روازچند روزپيش ميزون كرده بوديم ،هرجورشده ميخواستيم افطاري بزنيم يه جاي باصفا و عشق و حال.
كجا؟
كجا بهتر از چيتگر؟
خلاص باروبنديل رو برداشتيم و ساعت 4:30تنگ پاساژ گلديس ارياشهرمنتظر رفقا بوديم كه سرو كله شون يكي يكي پيداشد...علي110،قلك،نيما،اسكوتر و آخرازهمه هم سلطان قلبها وشازده كلاه قرمزي.
(بنا به دلايل شخصي و حفاظت اطلاعاتي(حفاظت آماري)از به كار بردن اسامي حقيقي افراد معذورم)
هركي يه چيزي كول كرده بود با خودش آورده بود، بماند كه كي چي اورده بود.ولي قلك و علي 110 دست خالي اومده بودند كه قرار شد اونها هم سر كيسه رو واسه كالباس و خرت و پرتهاي ديگه شل كنند،حاج قلك و سلطان با ماشين اومده بودند.من و شازده كلاه قرمزي تمرگيديم ماشين سلطان و بقيه رفقا هم سوار پيكان قلك شدند.توي راه همون حوالي چيتگر يه جا زديم بقل كه قلك و علي 110 كالباس و لزومات شام تهيه كنند.منتج سلطان ماشينش رو يه كوچه پارك كرده بودوقلك يه كوچه ديگه،وقتي خريد انجام شد قلك سوار ماشينش شدو رفت كه دوتاكوچه دور بزنه وبياد پيش ما و دوتاماشين با همديگه حركت كنند،رفتن ودور زدن همانا و گم كردن همديگه مون همان(اولين نحسي).
حالا بد بختي از بين برو بچ هيچ كدوم گوشي همراه نداشتيم غير از سلطان قلبها،(قابل توجه دخترهاي چت روزي: كه از فردا سو استفاده نكنيدها، سلطان به همين راحتي به كسي شماره نميده)خلاصه همديگه رو گم كرده بوديم ديگه،هي ما همونجا همش كوچه هارو دور ميزديم و بالا و پايين ميرفتيم تاشايد پيداشون كنيم ولي پيدا نكرديم كه نكرديم .بعد از نيم ساعت هم به اين نتيجه رسيديم به جاي اوس چرخ زدن بريم همون چيتگر بالاخره پيداشون ميكنيم.در ضمن قرار هم بر اين بود كه سوته دلان خودش جداگونه بياد پارك چيتگر و اونجا به ما ملحق بشه،وقتي وارد پارك چيتگر شديم گوشي سلطان زنگ خورد و بعد از كمي حرف زدن به من گفت كه:ازكلانتري چيتگر زنگ زده بودند،بچه ها رو بازداشت كردند.
اي تف تو روتون نياد،،،انقدر بهشون بد و بيراه گفتم كه نگو، يه شب ميخواهيم بيايم عشقو حال ببين چطوري از دماغمون در ميارند.آخه اين چهار تا بچه مثبت كه خلاف سنگينشون چت زدنه ديگه چي چي دارند كه كلانتري بهشون گير داده؟؟؟؟
ناچارا رفتيم سوته دلان رواز دم بوفه چيتگر پيدا كرديم و سوار ماشينش كرديم و رفتيم كلانتري چيتگر(انصافا اين بشر رو يا بايد تو رستورانها پيداش كنيم يا نزديك ابميوه فروشي و بوفه و يا تو ساندويچ فروشي ها،از بس ماشالا هيكل ورزشكاريه باهاس همش تغذيش كنه)،دم در كلانتري قلك ايستاده بودوبهمون گفت:كلانتري بچه هارو بازداشت كرده.اقا ما رفتيم باجديت تموم ازيكي دوتااز مامورهاي كلانتري سراغ بچه ها رو گرفتيم،طرف دست مارو گرفت وازكلانتري اورد بيرون وگفت: رفقاتون شماروگم كرده بودند،به همين خاطرمن به شما زنگ زدم.در حين حرف زدنش بود كه نيما و اسكوترو علي110 و قلك هرهركنان ازلاي درختها اومدند بيرون(اينهاكـِي ميخوان دست از اين قلك بازي هاشون بردارند خدا ميدونه)...آخ من عصباني بودم عصباني تر هم شدم،رو كردم به سوته دلان گفتم :آخه من با اين چهار تا چيكار كنم؟
سوته دلان گفت:بزنيمشون؟
عجب پيشنهاد خوبي ،بي برو برگردموافقت كردم و گذاشتم دنبال قلك،اون ِد دَر رو،منم دنبالش .سوته دلان هم ظاهرات افتاده بود دنبال علي110و چون خود علي110 خورده بود زمين ديگه كاري به كارش نداشت. منتج من ول كن قلك نبودم كه همينجوري پا گذاشتم دنبالش،اون بدو و من بدو.تا آخر سر يه جا وسط دارو درختها داشت ميخورد زمين كه گيرش اوردم(فك و فاميل به كل دونده تشريف دارند،دو قدم ميدوند ميخورند زمين).آره... داشت ميخورد زمين كه خفتش كردم و يه حالي اساسي بهش دادم در حد و اندازه ناتينگهام فارست(به قول كسري) .البت چون دلم خيلي مهربونه وقلك طفل معصوم هم زبون روزه بود فقط با يه دست پيچوندن و يه خاكي مالي كردنش كوتاه اومدم و بخشيدمش(قابل توجه ياس كه بدونه سعادت چقدر بخشنده و مهربانه).
ساعت از 6 گذشته بود كه بساط رو پهن كرده بوديم و يه افطار مختصر زديم تو رگ و پشت بندش هم شام رو كوفتيديم.وسط هرهروكركر خنده هامون بود كه يوسف زنگ زد به گوشي سوته دلان و كمي با برو بچ تلفني صحبت كرد،اونهم قرار بود امروز با ما بياد ددر،منتج مراسم سال پدر بزرگش بود نتونسته بود ماروهمراهي كنه،خلاصه كلي از اين بابت كه نتونسته بود همراه ما باشه دلخور بود و منم با ترفندهاي خبيثانه كلي قند تو دلش اب كردم تا جايي كه طفلي ميخواست مراسم رو نيمه كاره ول كنه و يه ماشين در بست بگيره پاشه بياد چيتگر ولي خوب قسمت نشد بياد.(الهي دورت بگردم يوسف كه به خاطر مراسم سال پدر بزرگت نتونستي با ما باشي،انشالا دفعه بعد مراسم خودت)
آقا جاتون خالي ما زير انداز پهن كرده بوديم تمرگيده بوديم زمين ، هي فروفرو بارون ميزدو قطع ميشد،هي فرو فر بارون ميزد و قطع ميشد(نميدونم اين رو بگم نحسي دوم يا به قول بچه مثبتهاو عارف مسلكها بگم بركت،ولي من باهاتون 666 اي حساب ميكنم و ميگم نحسي دوم) حسابي اين بارون دم به قطع و وصل ماروكلافه كرده بود،يه دقيقه ميزد، پنج دقيقه نميزد،ولي ما از رو نرفتيم انقدر تمرگيديم كه به كل قطع شد(البت براي يه ساعت و نيم بارون قطع شد)حدود هاي ساعت 8 سوته دلان و علي110وقلك ازماخداحافظي كردندورفتندولي من و اسكوترو سلطان و نيماوشازده كلاه قرمزي ول كن نبوديم،تازه شارژ شديم پاسوربزنيم،عزم بر حكم كرديم و از اونجايي كه حاجيتون توبازي حكم خيلي ادعاست،از همون اول براي سلطان نغمه كركري خوندن روسرميدادم،من و نيما يه طرف و سلطان و شازده كلاه قرمزي هم يه طرف.انقدر كركري خوندم كه سلطان با هر يه دستي كه ميباخت يه نمه طفلي كلاه قرمزي رو ميگرفت به باد انتقادكه آخر سر نتيجه اين شد كه شد:(7-0)
من و نيما انقذه به بازي سلطان و كلاه قرمزي خنديديم كه نگو،سلطان كه اين وضع رو ديد گفت:خيلي خوب سعادت حالا تو كه بازيت خيلي خوبه وايسا با كلاه قرمزي0
منم كه ادعاي حكم بازي بودم و ادعام ابرهاي آسمون رو جر ميدادقبول كردم،خلاصه تاجايي بازي كرديم كه(6-0)عقب بوديم و ديدم الان اگر ببازيم با اونهمه ادعايي كه كردم خيلي سه ميشه و سلطان و نيما هم اينبار به ريش من ميخندند.خلاص يه ترفند انساني به كار بردم وبه لطف حرف زدنهاي بي دريغ كلاه قرمزي وسط بازي و نشون دادن كارتهاش به من و سرك كشيدنهاي من تو برگه هاي نيماو سلطان از باخت(7-0) جستيم و سه دست گرفتيم و نهايتا( 7-3)باختيم.(قابل توجه خوانندگان محترم وبلاگ كه گرفتن سه دست،اونهم با كلاه قرمزي بسان شكوندن شاخ گاو است،باور نداريد شاهد دارم) اينبارمن وسلطان براي اينكه يه نمه هم ما به نيما بخنديم زوركي كلاه قرمزي رو انداختيم گل گردن نيما و البته با اون تركيب هم من و سلطان(7-2)بازي رو برديم.اين وسط مسط ها هم اسكوتر همش عكس مي انداخت و تو حين بازي هم برو بچ از خاطره هاشون توي چت روزي براي همديگه تعريف ميكردندوخلاصه از پاسور كه خسته شديم يه دفعه انچنان باروني زد كه نگو.ديگه مجبوري بساط رو جمع كرديم وخانه بدوشي پيشه كرديم و گفتيم بزنيم فرحزاد0000
تازه ازدرغربي چيتگر انداخته بوديم بزرگراه (تهران- كرج)و تو ماشين از بلاهاو متلك هايي كه بار ملت كرده بوديم براي همديگه تعريف ميكرديم و هرهرميخنديديم كه يهوووووووووووووووو000000
زوووووپ.......زووووووپ (نحسي سوم)
چشمتون روز بد نبينه ولي چاله هاي گنده رو ببينه0000
چشم سلطان يه چاله گنده قدر يه توپ واليبال رو نديده بود و جفت لاستيك هاي عقب و جلوي سمت راست ماشين تركيده بود.همچين هم لاستيك ها تركيده بود كه تا مچ دستمون رو ميتونستيم از شكاف پارگيش بكنيم تو لاستيك،وقتي زاپاس رو از ماشين پياده كرديم تازه ديديم كم باده و نميتونه وزن ماشين رو تحمل كنه(نحسي چهارم)خلاصه با اين حساب جك رو زديم زير ماشين كه لا اقل زاپاس كم باد رو با يه لاستيك پاره عوض كنيم كه خودش خيليه، ولي از اونجايي كه ظاهرات مدت زيادي بود سلطان دست به لاستيك هاي ماشينش نزده بود پيچ هاي رينگ خيلي محكم شده بودندو سه تا از پيچ هارو كه باز كرده بوديم پيچ چهارمي از جاش جم نميخورد كه نميخوردو نيما با زور دست و پا و لگد ميخواست پيچ رو بچرخونه كه 0000
تررررررررررررق (نحسي پنجم)
آچار چرخ تو رينگ شيكست و پيچ رينگ از جاش تكون نخورد كه نخورد0
ديگه از اين بدتر؟
بارون شديد،هوا سرد،باد كلافه كننده،دوتا لاستيك تركيده،يه زاپاس كم باد و يه اچار چرخ شكسته،همه اينها به كنار وسط بزرگراهي كه شايد نزديكترين تعميرگاه بهمون ده كيلومتر باهامون فاصله داشت خودش از همه اينها بد تر بود. تو اين گيرو دار دوتا ماشين پليس اومدند و ترمزي زدند و ميخواستند گير بدهندو ماشين رو بگردند و به خيال خودشون چيزي پيدا كنندو يه ذره مارو بترسونند و يه پولي بگيرند و راهشون رو بگيرند و بروند. ولي وقتي مي فهميدند به مشكل برخورديم بي هيچ كمكي گازش رو ميگرفتند و پشت سرشون رو هم نگاه نمي كردند.(جا داره اينجا جدا از پرسنل زحمت كش و جان بر كف و روزه دار نيروي انتظامي تشكرلازم بعمل بياورم )خلاصه هر كدوممون يه راه حلي ارائه داديم و بالاخره از 118 شماره تلفن چند جا جرثقيل يدك كش، تعميرگاه سيار و خودروي امدادو 000 رو گرفتيم تا بالاخره به زحمت يه يدك كش گير اورديم كه ماشين رو به يه تعميرگاه برسونه .بعد مدتي يه يدك كش اومد وزودي دست به كار شد ولوازمش رو پياده كردو خواست كه لاستيك هارو باز كنه كه ديد يكي از پيچ ها خيلي محكمه، از جعبه ابزارش يه آچار چرخ در اوردوبا هزار زور و فشار افتاد به جون پيچ رينگ كه 0000
تررررررررق
آچار چرخ طرف هم شكست،،،،(تكرارنحسي پنجم)
آخ خونت خراب شه ببين يه پيچ صد گرمي چطور مارو مچل خودش كرده0000
خلاصه به هزارو يك درد سرماشين رو سوار يدك كش كرديم و راه افتاديم،منتج به خاطر طراز كفه ماشين تعميركاره گفت يكيتون بياد سوار يدك كش بشه؟كه من اين وسط در اوج تواضع از دوستانم جدا شدم و رفتم جلو سوار يد كش شدم(قابل توجه باغ بارون زده كه بدونه اوج تواضع سعادت تا به كجاست).البت عرض شود كه سوتفاوت نشه ها يدك كش براي كشيدن من نيومده بود كه من رفتم سوار يدك كش شدم ،واسه كشيدن ماشين سلطان اومده بود ،ولي خوب شرايط ايجاب كرد كه حاجيتون يه ذره تواضع خرج كنه.
ساعت از دوازده گذشته بود كه به يه تعميرگاه نزديك اريا شهر رسيديم و دوتا لاستيك گرفتيم كه بندازيم به ماشين ،منتج چون از اون شرايط جهنمي فرار كرده بوديم همه مون ذوق زده شده بوديم،نيماو سلطان كه رفته بودند داخل تعميرگاه لاستيك جفت و جور كنند،كه بعد از چند دقيقه ديديم نيما بدو بدو با يه لاستيك از در تعميرگاه زد بيرون و با تمام شتاب داره مياد سمت ماشين، خلاص رفيقمون انقذه ذوق زده شده بود كه اشتباهي رفتش سمت يكي از لاستيك هاي سالم ماشين و وقتي ما بهش گفتيم داداش اشتباهي رفتي خودش رو نباخت و ماشين رو دور زدو با همون سرعت برگشت.اين كارش اينقدر خنده دار بود كه خودش هم خنده اش گرفته بود.اين به كنار ...لاستيك هاي تركيده عوض شد و كلاه قرمزي هم رفت قالپاق هاي ماشين رو از صندوق عقب آورد،و اينقدر هم كج و كوله بودند كه من و اسكوترو كلاه قرمزي با هزار مشت و لگد جاشون زديم،وقتي كه اينبار سلطان از در تعميرگاه با اچار چرخ اومد بيرون و نگاهي به قالپاقها انداخت با تعجب پرسيد: كي قالپاقهارو جا انداخته؟ من و كلاه قرمزي و اسكوتردر اوج فداكاري گفتيم :قابلي نداره ما جاشون انداختيم ،سلطان هم با يه حالتي گفت:بابا نابغه ها هنوز پيچ هاي رينگ رو محكم نكرديم قالپاق هارو جا انداختيد؟؟؟ دوباره قالپاق هارو در اورديم و پيچ ها رو محكم كرديم و خواستم دوباره يكي از قالپاق هارو جا بيندازم كه از عصبانيتم انچنان مشتي به قالپاق زدم كه عين چهار تا مهره مركزي اش از قالپاق كنده شد و افتادند بيرون ،اينجا بود كه ترجيح دادم تا خسارت ديگه اي به ماشين سلطان نزدم از هرگونه كمك خود داري كنم0000
خلاص مشكل هرجوري بود حل شد وبراي اينكه يه ذره خستگي و ضد حالش از دل و دماغمون در بياد رفتيم يه معجون عسلي تو اون سرما زديم تو رگ كه خدا وكيلي بعد اون همه درد سر خيلي چسبيد0000البت عرض شودكه ما بچه هاي بدي نيستيم ها،پيش خودتون نگيد با همون دستي كه لاستيك عوض كرديم معجون خورديم،نه!دستهامون رو خوب شستيم.منتج اون وقت شب هيچ گونه وسيله شستشويي پيدا نكرديم ،فقطو فقط تنها وسيله اي كه گوشه تعميرگاه اونهم آخر شب پيدا كرديم،وسيله اي بود كه بهش ميگفتن آفتابه آب.طبق تحقيقات بعمل امده اينجانب افتابه آب وسيله ايست براي شستشو،ولي به دليل پيشرفت علم و تكنولوژي وسيله مدرن تري به نام شيلنگ جاي اين ابزار قديمي را گرفته است.
عرض به حضور رفقاي شفيق وبلاگ خون خودم كه به دليل ارزشمند بودن واژه شيطاني 6و درگير شدن ما با 5نحسي ،نحسي ششم رو هم بذاريد پاي حساب اينكه اين دردسرها تو ماه رمضون و شب جمعه دامنگيرماشد،شنيده بوديم شياطين ماه رمضون در غل و زنجير و عذابند ولي نديده بوديم،البت باهاس به عرضتون برسونم كه ماجرا رو از ديد بچه مثبتها هابهش نگاه كردم كه به اين اتفاقات گفتم نحسي وگرنه اينها واسه سعادت چيزي نيست كه سعادت بهشون بگه درد سر.

نوشته شده توسط: SaAdaT

چت چت چت چت چت چت چت


/ 30 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلطان قلبها

اولش يه سلام بگم تا سريع بريم سراغ اصل مطلب. شيطون بلا ما كه بساطمون رو تو چيتگر فرانسه پهن نكرديم كه پولمونو واسه نحسي خرج كنيم D: ولي فداي سر همه بر و بچ هايي كه اون روز كلي تو زحمت انداختمشون. دم بر و بچ گرم كه از ساعت 10 شب كه لاستيك تركونديم تا ساعت 1:30 نصفه شب كه از تعميرگاه خلاص شديم سنگ تموم گذاشتن (:

666 ][=][@][\][][666

سلام سلام ايشالا هميشه جمتون جم باشه خوش باشين و خوش بگذرونين بدون ضرر و زيان و چشم اون كسايي كه نميتونن ما رو ببينن همچنين منو كور كور بشه تا اخر عمرشون

سيندرلا دختر شهر قصه ها دخمل شيطون بابا

اقا سام و عيلکم من اومدم باز سلامی عرض کنم و برم مخلص هر چی ۶۶۶ هستيم فطير در ضمن يه روز خوب و به يادماندنی داشتيم جای همگی شما خالی التماس دعا بابايی کلی دلم برات تنگيده هههههه راستی تولدت مبارکککککک بابايی هديه من برات يه دنيا ۶۶۶ بابايی مخلصيم تولدت مبارک .....

سيندرلا دختر شهر قصه ها دخمل شيطون بابا

سلام بابايی امشب به اندازه ۶۶۶ تا غم دلم گرفته خودت که ميدونی چقدر زياده تولدت مبارککککک اميدوارم به ابهت تولد شياطين دل اين دخمله هم باز شه خلاصه ۶۶۶ تا بابايی مخلصيم البته با کبودی ها و ..... خلاصه شب خوبی بود خيلی خوب . ۶۶۶ تا ناراحتم نميتونم ارادت کاميون کاميون داشته باشم :( مخلصيم بازم ميام البته يه شعر تو نشنيدی صدات کردم:dاينم شعر من بودا هههههههه التماس دعا بابايی تولدت مبارکک مبارک امشب شب ما غرق گل و شادی و نوره امشب ۶۶۶ کوچولويی متولد ميشود هههه البته بعدا شيطان شياطين ميشود البته به قول سلطی سلاطين ////بای

شپلي

عرض سلام خدمت همه جماعت اول از همه تبريک تولد به داش سعادت گل گلاب دوم از همه عرض تسليت خدمت همه ۶۶۶ ها سوم از همه رو هم نميگم شايد بعدا گفتم :D :D :D :D علي الحساب باي باي

Roya Joon

سلامممممممممممم روز ۲۴ ابان تولد شيطان الشياطين مبارککککک جانا بسلامت بادا اميد است که شيطان بزرگ ۶۶۶ سال عمر همراه با خوشی در تاريخ زندگی خود داشته باشد همراه با ۶۶۶ زن زيبا روی با نجابت ;) با ۶۶۶ وليعهد با غيرت همراه با ۶۶۶ يار جان بر كف مباركاااااااااااا باشد

Roya Joon

راستی اگه خدا بخوادو يه بانک و بتونيم بزنيم تا ۱۰ اذر افتخار می ديم بادست پر ميام با يه کاميون هزاری سبز و خشک خشک باور کن می گی نه دعا کن بيام

سيندرلا دختر شهر قصه ها دخمل شيطون بابا

عرض شود خدمت بابای عزيز تولدت مبارککککککککک حسابی الهی که دشمنان ۶۶۶در اين روز مبارک فدای سالار۶۶۶ ها پدر بزرگوار بشن و چه کادويی بهتر از سرهای دشمنان ۶۶۶ خلاصه پدر بزرگوار امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره پدرم تولدت مبارک ..... امده ام تا بگويم که ۶۶۶ سالاری امشب متولد ميشود به کوری چشم اونايی که نميتونن ببين زت زياد التماس دعا همه امشب غرق شادی و پايکوبی هستن ۶۶۶ ها شاد و مسرور شياطينی ها همه غرق سرور مخلص هر چی ۶۶۶ هستش اقا هواخواه ۶۶۶ هستيم ۶۶۶ بار تولدت مبارک بابايی جونمممم موچ و اينا هههههههه بای بای بابايی جونم

Roya Joon

سلام بابا کسری قرار شد ديگه کسی اونجا چيزی ننويسه مگه نديديش من سر راستش کردم حالا خبر مر گت جون می کني نه تا پيام ميذاری تا جونت در بره سر راست بشه ۵۰ تا اوکی؟ در ضمن کی می خواد افطاری بده؟ حاليم نشد هههه از اين خبرا نی من فقط سر از تن جداتو مي خوام جون رويا ههه

شبنم

سلام بعد سه سال من اومدم يک کامنت بين اينهمه غريبه بگذارم البته يک دونفرشون واسم غريبه نيستن اما خب وای سعادت مردم از خنده خدايش پيشنهاد به جايی بود اين خوندن ارشيو ها اما اون افتابه ايششششششششششششششششششششش حالم بد شد هرچند گتفی اين بده اما خب الان واقعا به جاست