ارباب عروسکهای خيمه شب بازی

ملت سلام

مخلص همه رفقا از دوست گرفته تا دشمن ارادت گونی گونی

۲۸ آبان ۱۳۸۱ بعد از يک سالو اندی چت زدن و اشنا شدم با رفقا که يکش هم سعادت باشه در استانه ملاقات هم بوديم

من بعد از پستی و بلندی که در زندگی بود بلاخره رو به سوی سپيده های روشن داشتم پا بر می داشتم (بابا رومانتيک هههههههه) و داشتم عازم غربت ميشدم... چند روز قبل از رفتن به سعادت زنگی زدم و گفتم دارم ميام ببينمت ولی از رفتن چيزی نگفتم و باهاش قرار مدار رو گذاشتيم ......

۱آذر۱۳۸۱ توی فرودگاه شيراز بودم ساعت ۴:۳۰  بليط داشتم واسه تهرون مامان و بابام و چند از رفقا هم اومده بودن هيچ حسو احساسی نداشتم به موضوع و رفتنم با يکی از رفقا رفتم يه نخ سيگاری رو تش زدم که اعلام پرواز شد يکی يکی از رفقا خداحافظی کرديم هرکدومشون موقع ماچو رو بوسی و برنامه در اغوش گرفتن  يکشون ميگفت کسری موفق باشی يکی ميگفت بهمون زنگ بزن خلاصه از اين حرفا برگشتم چشم افتاد توی چش مادرم که خودشو خيلی گرفته بود گريه نکنه رفتم جلو و گفتم و با خنده گفتم مامان کاری با ما نداری ديگه برگشت و با لحن گريه گفت توی اين شرايط هم ول نمی کنی کلی خنديدم رسيدم به پدرم در آغوش گرفتمش و گفتم بابا ما رفتيم يه نيگاهی کردبه من که تا اخرشو خوندم وبعد از کمی مکس گفت کسری حواست به خودت باشه ...... خلاصه کارت پرواز رو گرفتيمو رفتم قسمت انتظار و منتظر سوار شدن

ساعت طرفای ۶ بود که رسيدم تهرون منتظر بودم تا بارهام بياد رو غلطک رفتم پشت شيشه قسمت انتظار و هر چی نيگا می کردم تا بلکه سعادت رو ببينم مفلوک اعظم مشخصات منو داشت ولی من هر چی نيگا می کردم اونو نمی ديدم هيچی اقا وسايلمو گذاشتم روی سبد و اومدم بيرون يه پسر رو ديدم که همش داره سرک می کشه و انگار منتظر هست من ازش رد شدم و رفتم تا يه زنگ بزنم شيراز رفتمو برگشتم ديدم يکی ديگه بقل دست اون سعادت ايستاده نگو که داش يوسف بود حالا ما که نمی شناختيم اينا رو سعادت هم نمی يومد جلو حالا نگو که سعادت يوسف رو سرکار گذشته بود و گفته که کسری هست و منتظرسعادت هست بنده خدا يوسف هم قاطی کرده بود کی به کی هست من ديگه حوصلم سر رفت و رفتم جلو گفتم يا حالا خودشون هست يا نيستن رفتم جلو و گفتم اقا سعادت ما تا اينو گفتيم شپلق يکی گذاشت زير گوش ما گفتم که آخی گرفتنم هر چی آرزو داشتم بر باد رفت الانه هست که بگن يکی از عاملان پخش مواد مخدر رو گرفتن هيچی اقا من مونده بودم چيکار کنم که يدفعه يه ماچ ابدار لپ ما رو تسکين بخشيد يوسف مونده بود کی به کی هست ... کلی خنديدم اومديم بيرون و شروع به جفنگيات کرديم سعادت گفت خب برنامه تو يعنی من  چی هست و شب رو ميخوای چيکار کنی اون از برنامه رفتن من به سنگاپور خبر نداشت و بهش گفتم يه مکسی کردو تيکه کلام هميشگيشو به کار برد ( ای دهنت سرويس) چرا پشت تلفن چيزی نگفتی خلاصه گفتم بريم ترمينال خارجی تا من بارهامو تحويل امانت بدم تا فردا صبح بيام بگيرم و امشب توی دستو پامون نباشه

چشمتون روز بد نبينه ما اومديم تاکسی بگيريم که حاج سعادت گفتن پای پياده ميريم ای دهنت سرويس سعادت هنوزم که يادم می افته پاهام درد ميگيره هيچی اقا از ترمينال داخلی تا ترمينال خارجی پای پياده رفتيم واييييييييييييييييييييی خدا که چقدرهوا سرد بود در حين رفتن باران هم شروع به باريدن کرد من که ديگه داشتم يخ می زدم يوسف رو ديگه نمی دونم از اون جای که لپاش ونوک بينيش بد جوری در حد و اندازه ناتينهام فارست قرمز شده بود بهش گفتم سردت که نيست ميگفت نه من عادت دارم ( اصلا هم دروغ نمی گفت ههههههههه) خلاصه رفتنمو بارمون رو داديم به امانت ... خدای محمد کردو جناب سعادت خان زحمتی کشيدنو تاکسی گرفتن بقيه برو بچ هم به علت بد موقع بودن قرار و اوضاع اون شب که شب ضربت بود نيومده بودن رفتيم يه رستوران توی ولی عصرو جاتون خالی شامی خورديم بعدش هم طبق روال عادی برنامه قليونی زديمو بعدش هم راهی خيابان گردی در هوای سرد بارونی شديم ( ای دهنت سرويس سعادت) از حاج يوسف خداحافظی کرديمو مراسم کليشه ای در اغوش گرفتنو اروزی موفقيت کردن واسه هم رو به جا آورديم هههههه... من و سعادت اومديم تاکسی گرفتيم واسه منزل از تاکسی پياده شديم همين انگار اسمون خدا سوراخ شد چشمتون روز بد نبينه شديم زير اب از همه جامون داشت اب می ريخت حالا هر چی می رفتيم به خونه سعادت نمی رسيديم تا خدای محمد کردو زبون سعادت باز شدو گفت رسيديم بهش گفتم اگه می دونی يه برنامه ای بذاريم شبی يه دو سه تا خيابون رو پای پياده گز کنيم  رفتم خونه و سريع مشغول خشک کردن خودمون شديم کمی حرف زديمو سعادت رفت پای تلفن منم خسته خوابيدم يه لحظه ديديم سعادت ميگه پاشو پاشو کانکت شديم دهنت سرويس بذار بخوابيم ... خلاصه رفتيم روی اينترميلان و مشغول به تفريحات سالم شديم من ديگه نا نداشتم ورفتم بخوابم همين تا خوابيدم ديديم سعادت مثل برج زهر ماربالای هستو ميگه پاشو سحر شده ديرت نشه ... بيدار شدم يه لحظه احساس غريبی کردم و تازه داشتم می فهميدم دارم ميرم انگاری

آژانس اومدو من و سعادت باز مراسم کليشه ای در آغوش گرفتنو ....... به جا آورديم و من عازم فرودگاه شدم رفتمو کارای اوليه رو انجام دادمو به سلامت رفتيم که بريم و رفتيم....

۱۵ مرداد۱۳۸۲ساعت ۴ صبح رسيدم فرودگاه مهرآباد گيجو منگ بودم و نمی دونستم چيکار کنم برم بليطمو اوکی کنم وبا اولين پرواز برگردم شيراز يا بمونم از اونجای که دو سه روز قبل از برگشتنم به ايران به قلک گفتم می خوام بهت زنگ بزنم و اونم گفته بود صبح زود زنگ بزنی مشکلی نيست ما سحر خيز هستيم و در ضمن فکر می کرد من ميخوام از سنگاپور بهش زنگ بزنم هيچی آقا زنگی زديمو با حاج قلک سلامو احوال پرسی البته بعد از سه ساعت سکرت بازی تا منو شناخت ههههههههه قراری با هم گذاشتيمو بعدش رفتيم محل کارش از اونجا زنگ زد به سعادت در حين حرف زدن با مهديار گوشی رو داد به من يه لحظه سعادت قاطی کرد که کی به کی هست و فهميد منم تيکه هميشگی ای دهنت سرويس تو کجايی الان؟

از قرار معلوم فردای اون روز بروبچ قراری داشتن و سعادت گفت تهرون بمون ما هم مونديم شب رو مزاحم قلک عزيز شدم که خيلی زحمت کشيد ... فردای اون روز شدو منو علی ۱۱۰ و قلک عازم محل قرار شديم به محل قرار رسيديمو من و علی پياده شديم تا قلک ماشين رو پارک کنه از اونجای هم که ما خيلی دير کرده بوديم وتقصير منم شده من علی رفتيم که بريم قلک گفت صبر کنيد تا با هم بريم من و علی روی يک سکو نشستيم و داشتيم تصورات حالت سعادت رو می کرديم ( ای دهن سرويسا اين چه موقع اومدن هست) که يه دفعه ديديم يه نفر از پشت سر با علمو اشاره و سوت و دست داره يه چيزی به ما می فهمونه از اونجای هم كه منو علی اصلا توی باغ نبوديم متوجه امرش نشديم تا اينکه بيچاره اقای علمو اشاره به فرياد ناگزيز شدو گفت کــــــات اقا کـــــــات من يه نيگاهی به علی کردم اونم يه نيگا به من متعجب مونده بوديم ..اقای علمو اشاره گفت برادر من مرد مومن وسط برنامه فيلمبرداری و دوربين مخفی چيکار می کنيد من در عين واحد که داشتم برنامه عذر خواهی رو رديف می کردم تا به اقای علمو اشاره تقديم کنم نتونستم جلوی خودمو بگيرم و شروع به خنديدن کردم هههههههههه و علی هم از من بدتر خلاصه بعد از خراب کردن برنامه دوربين مخفی و اين حرفا رفتيم سر قرار و با بروبچ و رفقا روز خوبی رو گذرونديم ... شب هم به اتفاق علی از ساری قلک سعادت يوسف و من رفتيم خونه علی ۱۱۰ و درکنار هم حالی برديم(سعادت دهنمون رو از قليون ميوه ای سرويس کرد تا خود صبح) فردای اون روز هم من عازم شيراز شدم تا به جمع پدرومادرم بپيوندم....

اينم خلاصه ای بود از سفرنامه من نمی دونم اصلا ارزش خوندن واستون داره يا خونديش اخرش بگيد اين چی بود اصلا ولی به هر حال اينم خلاصه ای بود از خاطرات شيرين سفرمن در هنگام رفتن و موقع برگشتن

ملت جان برکف و هميشه در صحنه تا می تونيد خوش باشيد و از لحظه لحظه های زندگيتون سعی کنيد استفاده کنيد و حداقل سعی کنيد در همه شرايط زندگی خوش باشيد

ارادت گونی گونی    >>> UnF0RGivEN <<<       كســـــري

/ 71 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

سلاممممممممممم بابايي كم پيدا .. (كسري يه ذره برو كنار با سعادت كار دارم ) الان ۱۲ ساله دارم وبلاگتو ميخونم ريش در آوردم از بس نشستم و خوندم بابا رحم كنيد كمتر بنويسيد .. هر چند دير دير شده ولي بابايي جون تولدت مبارك بزني رو دست كشتي نوح و عمر طولاني داشته باشي .. دخمل ارشدت: غزل

كامى از كويت

اقاآلوده ی رفاقتيم کاريش ميشه کرد؟؟؟نه سعادت کوجايی ؟تو دلتنک ما نميشی ما ميشيم ارهه. مخلص دآش خودمونم هستيم کلی خاطره داريم با هم يادته داداش عجب روزهايی داشتيم ما؟يادته ميخواستن ميونه ی دوتا داش واقعی رو به هم بزنن؟ ولی نتونستن اره ميکفتيم ما دنيامون شده بود روزی و رفيقا و نا رفيقا. اين داش ما بابک هستش يا همون اکل. البت من همتون رو دوست دارم ولی خب با بابک و سعادت دنيايی داشتيم خيلیlove ارهه. خودشون ميدونن فقط. حالا رفيقای خوبه من- من ميخواستم امشب خداحافظی کنم ازتون البته اکر اين عشق من به شما اجازه بده برا هميشه. اکر هم نزاره حدود جند ماهی. رفيقا اره من هميشه يه ارزويی داشتم اقا بی تعارف عقده شده بود البته خيلی هم به اين کار علاقه داشتم من يه جند وقتی ميشه رفتم به يه کروه واسه خوانندکی ايشالله که بتونم به ياری خدا موفق بشم شما هم برام دعاکنين يه خواننده ی خوب از اب در بيام. سعادت داش ببخش منو اکر از من ناراحت هستی هنوز سر جريان ياس من فقط داشتم باهات شوخی ميکردم بابک داداش هميشه باهاتم . اقا ما اکه معروف شديم هوامونو داشته باشيدا. دوستون دارم kami_565@yahoo.com سعادت يادت نره

یوسف 666

سلام کسری عزیزم وب لاگ را خواندم از انجایی که 666 هستم یک هفته ی بود بازداشت بودم وگرنه زودتر جواب می دادم . وقتی می خواندم یاد اون شب افتادم یادته می گفتم سربازی نمی رم کسری الان یکسال گذشته و من هم یکسال است سربازم ای دهنتو سرویس سربازی

سيندرلا دختر شهر قصه ها

سلامممممممممممممم بابايي جونممممممم اين ماه مبارك رو بر تو پدر بزرگ و اهل بيت محترم و شياطين و سلطان سلاطين تبريك عرض مينمايم . الهي به يمن و مباركي اين ماه چشم دشمنان كور شود و دشمنان از صفحه زمين پاك شوند . الهي امين .

sheytoon bala

ديدم خيلی وقطه پيغامی ندادم گفتم يچی بدم نگن نداد ههههههه چی گفتم ؟؟ بيخيال هرچی ادمه بلانسبت نفهمه زندگيمونو ميکنيم.چشه دشمنای شيطون نشناس در بياد. چاکريم rose.rose.rose

vahid

سلام خدمت داش مهديار عزيز و کسری نفله اميد وارم که حالتون خوب باشه راستش من امشب ادرس سايتتون رو گير اوردم در حقيقت خودتون ه من داديد بايد بيبخشيد که دير متوجه شدم من درگير مسايلی بودم که نمی تونستم سر بزنم ولی دورا دور جويای احوال بوديم خب ديگه بسه زياد حرف زدم کوپنم رو به اتمامه خوش باشيد و سلامت بای دوستان

GENERAL

BEBAKHSHID NEMIKHASTAM INJOORI BESHEH BYE

sinderela

من رندش کردم شد ۷۰ تا ديگه ننويسين لطفا دوستدار شياطين ۶۶۶ بزرگ و سلاطين و همه دوستان خوب و مهربون خودمون اقا اوچيک همه سيندی بلا

ايششششششششششش

ههههههههههههههههههههههههههه خدايش دهنتون سرويس باز هم از اينکه بعد سه سال اومدم شرمنده ميدونم ديره اما خب ما دير به دنياا ومديم چه کنيم تازه چهار سال دير به دنيا اومديم باز هم خوبه يک سال جلو تريم هههههههههه

ايششششششش

راستی يادم رفت سيندرلا شرمنده من باعث شدم اين کامنت ها شد ۷۲ تا ببخشيد حالا بيا سه تا بينويس اقلا بشه ۷۵ تا که باز سر راست بيشه باز هم معذرت از شما خانم خانم ها